زبانحال امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در شب نوزدهم
امشب دلم از هر شبی آمادهتـر شد سـوی خــدا آمــادۀ پــرواز بــاشـد من از دل محراب خود معراج دارم بال عـروجـم با شـهـادت باز باشد عمری پی احقاق حق کوشیدهام من تا کی ز جهل مردمان آتش بگـیرم ای تیغ زهرآلوده! امشب راحتم کن من دیگر از این زندگانی سیر سیرم یک همنفـس پیدا نکردم بین مردم درد خودم را تا سحر با چاه گـفـتم وقت نیـایـش با خدا از حال رفـتـم راز دل خود را به اشک و آه گفتم چیزی بهجز خاکستری باقی نمانده از این دلی کز شعلههای درد و غم سوخت خاری به چشم و استخوانی در گلو شد میخ دری که همسر من را به در دوخت رخسارۀ زهرای من از ضرب سیلی گه چون فلک نیلی، گهی مهتابگون شد پهلوی او را مثل دست او شکستند چشمان من پیـمانۀ لبریز خون شد گرچه طبیب عالمی هستم در عالم سر باز کرده زخم من از بی طبیبی یارم ز دستم رفت و من با حسرت و غم کوبـیدهام سر را به دیـوار غـریبی از بس گره از کار مردم باز کردم دست علی چون سجدهگاهش پینه دارد فرقم جراحت یافت اما کس ندانست این زخم را عمری علی در سینه دارد این زخم را گویی که جایی دیده بودم آری از آن در نیمهشب خوناب میریخت وقتی که آهم شعله بر هفت آسمان زد اسما به روی زخمهایش آب میریخت شق القـمر کـردند اینجا ای دریـغا بـایـد بـگـویـم رازهـای بــاورم را دستی که زد شمشیر بر فرقم شکافد در کـربـلا فـرق عـلـی اکـبــرم را از قول من برگو «وفایی» گرچه نیکوست نقـش غـم من بر همه دلها بیـفـتـد زیر بغـلهـای مرا دیگـر نگـیـرید تـرسم ز حـالم دخـترم از پا بیفـتـد |